شافعي در نزد پادشاهي نشسته بود و پادشاه را خواب مي آمد . هرگاه که
پادشاه بر خواب مي رفت ، مگسي بيامد و بر روي او مي نشست و او به
دست خود طپانچه اي سخت بر روي خود زد . پس يک بار از شافعي
پرسيد : خداي را حکمت چيست در آفرينش مگس ؟ گفت : تا آن کساني
را که دعوي جباري کنند ، عجز ايشان را به آنها بنمايد
|
|