نهايت خسيسي

بزرگي را از اكابر كه در ثروت ، قارون زمان خود بود اجل در رسيد
اميد از زندگاني قطع كرد . جگر گوشگان خود را كه طفلان خاندان كرم
بودند حاضر كرد ، گفت : اي فرزندان روزگاري دراز در كسب مال
زحمت هاي سفر و حضر كشيده ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگي
فشرده تا اين چند دينار ذخيره كردم . زنهار از محافظت آن غافل مباشيد
و به هيچ وجه دست خرج بدان ميازيد ... اگر كسي با شما سخن گويد
كه پدر شما را در خواب ديدم قيله حلوا مي خواهد زنهار به مكر آن
فريفته مشويد كه آن من نگفته باشم و مرده چيزي نخورد . اگر من خود
نيز در خواب با شما نمايم و همين التماس كنم بدان التفات نبايد كرد
كه آن را اضغاث و احلام خوانند . باشد آن ديو نمايد . من آنچه را در
زندگي نخورده باشم در مردگي تمنا نكنم . اين بگفت و جان به
خزانه ي مالك دوزخ سپرد