دوست

مشكلي نيست كه آسان نشود بي رخ دوست
روح آزاد ز زندان نشود بي رخ دوست
گوش كن اي دل غمديده كه در سينه ما
دردهايي است كه درمان نشود بي رخ دوست
گر چه خورشيد بود پادشاه ملك وجود
او گدايي است كه سلطان نشود بي رخ دوست
همه دانيم كه مه آينه دار رخ اوست
ورنه خاكي است كه تابان نشود بي رخ دوست
عقل ما در پس صد پرده فرو ماند و كسي
آگه از پرده پنهان نشود بي رخ دوست
دل اسيري است در اين سينه بشكسته ولي
هرگز آزاد ز زندان نشود بي رخ دوست
زاهدا گوش كن اين مطلب و فرياد مكن
كسي آگاه زقرآن نشود بي رخ دوست
همه گويند مرا با دل غمديده بخند
لب دلسوخته خندان نشود بي رخ دوست
همچو ستار بيا ناله كنيم از غم هجر
عاشقي نيست كه نالان نشود بي رخ دوست