غم و رنج جهان

مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا
درس غم داد در اين مدرسه استاد مرا
دل من پير شد از بس که جفا ديد و جفا
ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا
آنچه مي خواست دلم چرخ جفا پيشه نداد
و آنچه بيزار از آن بود دلم داد مرا
غم مگر بيشتر از اهل جهان بود که چرخ
ديد و سنجيد و پسنديد و فرستاد مرا
در دلم ريخته بس بر سر هم غم سر غم
دل مخوانيد خدا داده غم آباد مرا
زندگي يک نفسم مايه شادي نشده است
آه اگر مرگ نخواهد که کُند شاد مرا