قصه ی ناگفته

به لبهايم مزن قفل خموشي
كه در دل قصه ي ناگفته دارم
ز پايم باز كن بند گران را
كزين سودا دلي آشفته دارم
منم آن مرغ ، آن مرغي كه ديريست
به سر انديشه ي پرواز دارم
سرود ناله شد در سينه ي تنگ
به حسرتها سرآمد روزگارم
بيا بگشاي در تا پر گشايم
بسوي آسمان روشن شعر
اگر بگذاريم پرواز كردن
گلي خواهم شدن در گلشن شعر
كتابي ، خلوتي ، شعري ، سكوتي
مرا مستي و سكر زندگاني است
چه غم گر در بهشتي ره ندارم
كه در قلبم بهشتي جاوداني است